تبليغاتX
به جای حرفهای همیشگی!
كي به انداختن سنگ پياپي در آب ،

ماه را مي شود از حافظه آب گرفت ؟!

+ نوشته شده در  ساعت 14:14  توسط کهربا | 
همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد

                                                    تا آنگاه که ساعت فراق فرا میرسد

+ نوشته شده در  ساعت 22:12  توسط کهربا | 


آن افسون کار به تو مي آموزد

 که عدالت از عشق برتر است.

دريغا که اگر عشق در کار مي بود

 هرگز ستمي وجود نداشت

تا به عدالتي چنين نياز افتد.

+ نوشته شده در  ساعت 18:38  توسط کهربا | 

تو خوابيده بودي و من با گردنبندت چون تسبيحي که مي توان آن را انداخت دانه دانه درافتادم
خدارا شکر که تو اينجايي... الحمدلله.. الحمدلله ..الحمدلله..
و چه پاک و منزه خوابيده اي... سبحان الله.. سبحان الله..
و چه بزرگ آفريده شده اي... الله اکبر...
+ نوشته شده در  ساعت 10:49  توسط کهربا | 
شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی،


اما حال که به آن دعوتت کرده اند ، تا می توانی  زیبا برقص!

+ نوشته شده در  ساعت 22:19  توسط کهربا | 

آدمک آخر دنیاست بخند


آدمک مرگ همینجاست بخند


دست خطی که تورا عاشق کرد


شوخی کاغذی ماست بخند


آدمک خر نشوی گریه کنی


کل دنیا سراب است بخند


آن خدایی که بزرگش خواندی


به خدا مثل تو تنهاست بخند

+ نوشته شده در  ساعت 23:14  توسط کهربا | 
ماندنی ترین چیزی که حقیقت دارد،

تنها درد و رنجیست که یک روزی

به شکل وسوسه انگیزی زیبا بود!

+ نوشته شده در  ساعت 22:59  توسط کهربا | 
 

.....
 و حالا تو از این شهر بی خدا به آسمان نگاه می کنی تا چیزی بیابی.
 در شهری پر از گناه و آدمیانی پر از گناه.
 اما بیا باور کنیم که امروز تنها راه یافتن و درک خداوند دروازه ی گناه  است.
 آدمی تمام راه های درک او را تجربه کرده است  و گناه تنها راه ممکن در روزگار ماست.
 چرا که در پی هر گناه اعترافی ژرف نهفته است و انسان ، همواره  وتنها در برابر خدا اعتراف می کند و نجات دهنده از پی گناه می آید.
 این است که انسان امروز در این همه شهر های بی کران، صورتی جز گناه از خود باقی نمی گذارد!
......

+ نوشته شده در  ساعت 18:17  توسط کهربا | 

دوستت دارم

و تاسف مي خورم که چرا اينقدر کم ، دوستت دارم

چرا اينقدر بد ،  دوستت دارم

و بلد نيستم چگونه دوستت بدارم

+ نوشته شده در  ساعت 0:33  توسط کهربا | 

****************
خداوندا مرا وسيله صلح خويش قرار ده.

آنجا که کين است، بادا که عشق آورم.

آنجا که تقصير است، بادا که بخشايش آورم.

آنجا که تفرقه است، بادا که  يگانگي آورم.

آنجا که خطا است، بادا که راستي آورم.

آنجا که شک است، بادا که ايمان آورم.

آنجا که نوميدي است، بادا که اميد آورم.

آنجا که ظلمات است، بادا که نور آورم.

آنجا که غمناکي  است، بادا که شادماني آورم.

خداوندا، بادا که بيشتر در پي تسلي دادن باشم تا تسلي يافتن،

و در پي فهميدن باشم تا فهميده شدن،

در پي دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن.

چه با دادن است که مي گيريم،

با فراموشي خويشتن است که خويشتن را باز مي يابيم،

با بخشودن است که بخشايش به کف مي آوريم،

با مردن است که به زندگي برانگيخته مي شويم.

****************

+ نوشته شده در  ساعت 0:13  توسط کهربا | 
چه فرق می کند

باران بیاید

یا تو گریه کنی

...

من که چتر ندارم!

+ نوشته شده در  ساعت 19:24  توسط کهربا | 
خدایا

مگذار، دانه ی من روی سنگ بیافتد!

+ نوشته شده در  ساعت 23:36  توسط کهربا | 


زنان نفس زندگي اند چرا که زندگي نزديکتر از هر چيز ديگر به لبخند خداست. زنان به نيابت از خدا پاسدار ساحت زندگي اند. احساس زلالي که از زندگاني گذرا در دل مي نشيند و حس ريشه داري که از حيات جاودان در کنه روح ماست، همه از وجود آنان بر مي خيزد. ومردان که نمي توانند بر هراس خود از زنان فايق آيند، مي انگارند  که در فريب و جنگ و کار موفق به غلبه بر اين احساس مي شوند، حال آن که هيچ گاه به راستي بر آن چيرگي نمي يابند. مردان به خاطر نگرانی جاودانه اي که از زنان در دل دارند، تا ابد محکوم به آنند که به شناخت آنان راه نبرند و از زندگي و خدا نيز چيزي درنيابند.
تفاوت ميان زن و مرد به لحاظ جنسيت آنان نيست، بلکه به دليل جايگاهشان است.مرد کسي است که با سنگيني و جديت و با دلي بيمناک از زن،بر جايگاه مردي خويش تکيه ميزند. زن کسي است که در هيچ جايگاهي قرار نمي گيرد و جايگاه خويش را نيز نمي پذيرد و در عشقي که پيوسته آن را مي طلبد و مي طلبد و مي طلبد، محو مي گردد.اگر اين تفاوت همواره ميان زن و مرد حايل باشد، مايه ياس و نوميدي مي شود.تنها چيزي که مرد از زن ميداند بيمي است که از او به دل دارد و از اين روست که به شناخت او راه نمي برد. با اين همه سر چشمه از نور و پاره اي از وجود خدا در نهاد مرد نهفته است، چرا که سوداي لبخند زن را در سر دارد و براي چهره ي او که نور دل آسودگي در آن مي درخشد، چنان دلتنگ مي شود که توان غلبه بر آن را از دست مي دهد. براي مرد همواره اين امکان هست که به اردوي زنان و لبخند خدا بپيوندد. براي اين کار کافي است تنها يک حرکت انجام دهد، حرکتي مانند آنگاه که کودکي  با تمامي قوا خود را به جلو پرت مي کند و از زمين خوردن يا مردن هراسي به دل راه نميدهد و سنگيني جهان را به فراموشي مي سپارد. مردي که بدين سان از خويشتن و از ترس خويش به در مي شود و سنگيني نهفته در جديت را که همانا سنگيني دنياست به هيچ مي شمارد،چنين مردي به انساني بدل مي شود که ديگر در هيچ جايگاهي قرار نمي گيرد. ودر اين زمان مانند کودک يا قديسي مي شود که در جوار لبخند خداو زنان مقام مي يابد.

+ نوشته شده در  ساعت 15:56  توسط کهربا | 

کنار پنجره مي ايستم و نگاه مي کنم، امشب شب ديگري

 است، تمام اين مدت باران مي باريده است و من نمي دانستم.

اکنون ديگر نمي بارد. سکوت تازه اي مي شنوم.اي کاش

بودي،مي توانستي يک لحظه از اين لحظه ي درخشان را ببيني.

شب چنان آرام است و شهر چنان خاموش که گويي امشب،آرام

ترين شب جهان است.

                              

+ نوشته شده در  ساعت 22:33  توسط کهربا | 
نوشتن ،

بی آنکه بدانم چرا،

همیشه قسمتی از من بوده است.

و گاه تنها حرف زدن با تو میتواند حس مالکیت رها ترین ها را نیز تحریک کند!

کاش همه باور می کردند

که ما مالک هیچ چیز نیستیم!

آنگاه دوستی هایمان نیز خالص تر می شد.

خواستن در رهایی مطلق!

خیلی از آدمها امن اند.

و تو چون امانتی تمام خود را به آنها خواهی سپرد.

خیلی از آدمها دوست داشتنی هستند

و تو آنان را دوست می داری

آنچنان که باید،

و این دلیلی بر دلبستگی و پایبندی تو نیست.

و بعضی آدمها در روشنایی با تو می خندند،

ولی در تنهایی تیره خود می مانند

و برای شناختنشان شاید،

بستن در اتاق و هماهنگ شدن با تاریکی فضا کافی باشد...!

+ نوشته شده در  ساعت 18:1  توسط کهربا | 
از لحظه به لحظه زندگی کردن گریزی نیست.

باید هر لحظه را چنان زندگی کنی که گویی واپسین لحظه است.

پس وقت را در جدل ، گلایه و نزاع تلف نکن.

شاید لحظه بعد حتی برای پوزش طلبی در دست تو نباشد.

+ نوشته شده در  ساعت 11:11  توسط کهربا | 

 

,The ultimate state of love is freedom

absolute freedom , and any relationship

   that destroys freedom is not worthwhile

اوج عشق آزادی است ، آزادی محض.

 و هر پیوند که آزادی را از بین ببرد بی ارزش است.

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:56  توسط کهربا | 
 

تمن سردم است و انگار هیچ گاه گرم نخواهم شد.

     ای یار، ای یگانه یار آن شراب مگر چند ساله بود؟!

+ نوشته شده در  ساعت 7:44  توسط کهربا | 
 

گاه می شود که فکر میکنم به وضوح دلایل یک دل خوشیه ناچیز

که دهان نیمه باز طفلی را به خنده می آکند...

و من چه زیبا غمگین شده بودم!

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:24  توسط کهربا | 

به تو

 دشتها را براي اين آفريده اند که انسان آوارگي را تجربه کند، رفتن و تنهايي را، وسعت و بي کراني را ،نرسيدن را و عشق يعني نرسيدن.

آنچه که بزرگ است، ناپايان ترين سرزميينهاست ،و قلب ما جايي که تمام احساسات بشري آنجاست، جايي که انسان در تلفيق انديشه اش با آن معنا مي يابد ،کهکشاني ترين آسمان هاست. و پر ستاره ترين،که رخشان ترين و ناب ترين قطره هاي عشق از آن فرو مي چکد.

اين گونه است که زندگي آغاز مي شود .هر چند که زندگي همواره در آغاز است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 13:26  توسط کهربا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
من چندی مانده به فصل باران برمیگردم
هیچ پرنده ای نیازمند افتادن عکسش در آب نیست. آب ، عکس آسمان و پرنده را برای دلتنگی خودش می گیرد!

پیوندها
خاله راضی
زندگی
عاشقانه هایم برای تو
یک دختر ایرانی از نسل آریا
یک پنجره برای پرواز